حكيم ابوالقاسم فردوسى

1204

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

پر انديشه از بلخ شد سوى روى * بخرداد فرخنده در ماه دى همى كرد انديشه در بيش و كم * بفرمود پس تا سراى درم بسازند و آرايشى نو كنند * درم مهر بر نام خسرو كنند ز بازارگان آنك بد پاك مغز * سخنگوى و اندر خور كار نغز به مهر آن در مهان ببدره درون * بفرمود بردن سوى طيسفون بياريد پر مايه ديباى روم * كه پيكر بريشم بد و زرش بوم بخرّيد تا آن درم نزد شاه * برند و كند مهر او را نگاه فرستاده‌اى خواند با شرم و هوش * دلاور بسان خجسته سروش [ نامه نوشتن بهرام نزد هرمزد و گريختن خسرو پرويز از پيش پدر ] يكى نامه بنوشت با باد و دم * سخن گفت هر گونه از بيش و كم ز پرموده و لشكر ساوه شاه * ز رزمى كجا كرده بد با سپاه و ز ان خلعتى كآمد او را ز شاه * ز مقناع و ز دوكدان سياه چنين گفت زان پس كه هرگز بخواب * نبينم رخ شاه با جاه و آب هر آنگه كه خسرو نشيند بتخت * پسرت آن گرانمايهء نيكبخت بفرمان او كوه هامون كنم * بيابان ز دشمن چو جيحون كنم همى خواست تا بر در شهريار * سر آرد مگر بىگنه روزگار همى ياد كرد اين بنامه درون * فرستاده آمد سوى طيسفون ببازارگان گفت مهر درم * چو هرمزد بيند بپيچد ز غم چو خسرو نباشد ورا يار و پشت * ببيند ز من روزگار درشت چو آزرمها بر زمين بر زنم * همى بيخ ساسان ز بن بر كنم نه آن تخمه را كرد يزدان زمين * گه آمد كه برخيزد آن آفرين بيامد فرستادهء نيك پى * ببغداد با نامداران رى چو نامه بنزديك هرمز رسيد * رخش گشت زان نامه چون شنبليد پس آگاهى آمد ز مهر درم * يكايك بران غم بيفزود غم بپيچيد و شد بر پسر بدگمان * بگفت اين بآيين گشسب آن زمان كه خسرو به مردى بجايى رسيد * كه از ما همى سر بخواهد كشيد درم را همى مهر سازد بنيز * سبك داشتن بيشتر زين چه چيز بپاسخ چنين گفت آيين گشسب * كه بىتو مبيناد ميدان و اسب به دو گفت هرمز كه در ناگهان * مر اين شوخ را گم كنم از جهان نهانى يكى مرد را خواندند * شب تيره با شاه بنشاندند به دو گفت هرمزد فرمان گزين * ز خسرو بپرداز روى زمين چنين داد پاسخ كه ايدون كنم * بافسون ز دل مهر بيرون كنم كنون زهر فرمايد از گنج شاه * چو او مست گردد شبان سياه كنم زهر با مى بجام اندرون * ازان به كجا دست يازم به خون ازين ساختن حاجب آگاه شد * برو خواب و آرام كوتاه شد بيامد دوان پيش خسرو بگفت * همه رازها برگشاد از نهفت چو بشنيد خسرو كه شاه جهان * همى كشتن او سگالد نهان شب تيره از طيسفون در كشيد * تو گفتى كه گشت از جهان ناپديد